آرام و جاودان .......
صبحدم مرغ چمن با گل نو خاسته گفت
ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت
گل بخندید که از راست نرنجیم ولی
هیچ عاشق سخن سخت به معشوق نگفت
تا ابد بوی محبت به مشامش نرسد
هر که خاک در میخانه به رخساره نرفت
سخن عشق نه آنست که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت
اشک حافظ خرد و عقل به دریا انداخت
چه کند سوز غم عشق نیارست نهفت.....
من همراهی چشمانت را می خواهم.. وقتی با منی هیچ نگو و فقط به من نگاه کن... بگذار چشمهایت را خوب تماشا کنم.......
چه کسی جز من آن آبی بیکران آرمیده در چشمانت را درک خواهد کرد؟
هیچکس... و خوشحالم که می گویم هیچکس و تنها من.......
من می دانم که بعد از من و تو عاشقی به قصه ها خواهد رفت.....
من همراهی دستانت را می خواهم ..
تا انتهای این عشق بی انتها با من می مانی؟
می مانی تا یک عاشقانه ی آرام و جاودان داشته باشیم؟........
....

+
نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 20:20 توسط م.نفس
|

سالگرد
من در کنار تو به آرامش می رسم
و آنگاه که هیچکس به یاد ما نیست
تو را عاشقانه می بوسم
تا از گرمی نفسهایت جانی دوباره گیرم
و با گرمی نفسهایم به لبانت جان دهم
دوستت دارم با همه ی هستی خود
ای همه ی هستی من
و هزاران بار خواهم گفت دوستت دارم را.......
سالگرد عشقمون رو بهت تبریک می گم و به خودم برای داشتن عشقی چون تو.. ۲۶ مهر۸۸ ..
.......... کاش کاش امشب همدیگرو می دیدیم.....
....
+
نوشته شده در دوشنبه 27 مهر1388ساعت 12:6 توسط م.نفس
|

تا همیشه یا تا یه روزی...
-یه چیزی بپرسم راستشو می گی؟
=اره اره اره
-چند تا دوسم داری؟
=نه نه نه
-یعنی چی؟ یعنی دوسم نداری؟
=یعنی اینکه تو یه sms جا نمیشه
-مگه چندتا دوسم داری؟
=نون صدتا
- ما که عدد نون صدتا نداریم!
=خوب واسه همین گفتم چون هیچوقت اندازش مشخص نیست.......
تو برگشتی و من چون عاشقت بودم دوباره باهات یه عاشقانه رو شروع کردم... تو برگشتی و من چون عاشقت بودم از ته دل خواستم که دوباره با هم باشیم...
ازت پرسیدم چرا برگشتی.. پرسیدی ناراحتی برگشتم.. گفتم نه می دونی که همه ی زندگیمی پس سوال خنده دار نپرس.. گفتی برگشتم چون تو بهترینی..همین........
بعد از اون انگار تو عاشقتر بودی ... یا حداقل در ابراز عشق قوی تر .. گاهی اوقات کم میاوردم در برابر اون همه احساسات عاشقانه تو و وقتی بهت میگفتم دارم کم میارم می گفتی نه باید پا به پای من بیای.......
روزها دارن میگذرن... من و تو خیلی قشنگ و عاشقانه و ارام با هم هستیم و کنار هم... من هر روز بیشتر از دیروز عاشقتم و تو هم........
اما اگه........
اما اگه.........
اما اگه............
اما اگه..............
دیگه نمی خوام یه عکس تنها بذارم تو این وبلاگ میفهمی که؟..
منو هیچوقت تنها نذار ....
تا همیشه بمون نه تا یه روزی.........
.
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت 21:29 توسط م.نفس
|

آفتاب....
نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایهء سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها، ز ابرها، بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پرستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان، به بیکران، به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیرپا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب می شود
صراحی دیدگان من
به لای لای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
از : فروغ فرخزاد

+
نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 18:41 توسط م.نفس
|

وفاداری...
......... دختر داشت تو اتاق دنبال يه روسري سفيد مي گشت . بهش گفته بودن سفيد يعني يك آغاز پاك.. بهش گفته بودن سفيد يعني تا آخرين نفس ، با هم بودن .. بهش گفته بودن سفيد يعني وفاداري... پسر صداش كرد: كجايي عزيزم؟
دختر جواب داد الان ميام و در همون زمان يه شال سفيد خوشكل را از تو كمد برداشت .. اونو انداخت سرش و رفت و نشست كنار پسر ... دختر قرآن رو باز كرد .. شنيده بود كه خوندن سوره مريم در اين زمان تاكيد شده... الان قرآن جلوشون باز بود و اولين صفحه سوره مريم.. صيغه مي خواست جاري بشه كه پسر به دختر گفت اول چند آيه ي اول همين سوره رو بخون .. دختر كه داغي گونه هاش رو حس مي كرد گفت خجالت مي كشم... پسر گفت دوست دارم بخوني ... دختر شروع كرد به خوندن ... و تا آيه پنجم خوند و يه لبخند تحويل پسر داد.. پسر با لحن آروم ودلنشيني گفت : قشنگ خوندي
به مهر معلوم 14 شاخه گل رز ... و صيغه جاري شد....
زن رو به شوهرش گفت: تو بهترين هديه اي هستي كه خدا بهم داده و بعد با چشماي خيسش رو به آسمون كرد و گفت : خدايا ممنونم ...
و شوهر لبخند زنان به او مي نگريست ...
يك ماه گذشته ... انگار مي خواهد اولين باران پاييزي ببارد ... زن در حياط ايستاده ..مادرش صدايش ميكند: دخترم بيا تو هوا سرده .. دختر اما با قلبي شكسته و چشماني اشكبار زير لب زمزمه مي كند:
و اين منم زني تنها .. در آستانه ي فصلي سرد

+
نوشته شده در سه شنبه 28 آبان1387ساعت 20:10 توسط م.نفس
|

یک اشتباه
همه چيز از يك اشتباه شروع شد....
نمي دانم به جاي4\7 يا نه به جاي7\4....
و ارسال ... بعد تو خواستي كه مرا متوجه اشتباهم كني.... بعد من خواستم كه معذرت خواهي كنم.... بعد تو خواستي بداني من كيم؟!! .... بعد من خواستم كه بدانم تو كي هستي؟!!!! .... تو نوشتي ... من نوشتم ... قرار ديدار گذاشتيم در يك شب تابستاني ... من داشتم از سفر باز ميگشتم ... تو آمدي ... من بودم ... تو نديدي .. اما من ديدم ... نپسنديدم... فهميده بودي... گفتي همه چيز ظاهر نيست ... و من دروغ گفتم كه با تو موافقم ... نوشتن ها ادامه پيدا كرد.... من خواستم كه تمام كنيم نوشتن ها را... تو گفتي باشد كه پرهيزگار شويد.... هر دو رفتيم ...
هوا داشت سرد مي شد... سرما بهانه اي شد براي لرزيدن دستانم و دوباره نوشتم و ارسال ... و تو نوشتي:
( مردمك ديده ما جز به رخت ناظر نيست
دل سرگشته ما غير تو را ذاكر نيست
عاشق مفلس اگر قلب و دلش كرد نثار
مكنش عيب كه بر نقد روان قادر نيست)
من جذب شدم و براي چند ثانيه اي پر شدم از يك حس قشنگ.....
ماه ميهماني خدا بود ... تو گفتي ديدارمان باشد براي بعد از اين ماه...نمي خواستم كه بيايم ... مي خواستم دوباره همه چيز را تمام كنم .... مي ترسيدم... پر بودم از ترس و حيرت... حيرت از خودم... و اين كه آيا اين منم؟!! .. همان كه مي خواست پرهيزگار شود!!.... وقت آمدن پاهايم مي لرزيد... و دستانم نيز ... تو آمدي ... انگار واقعا خواسته بودي كه بيايي.... پر بودي از شور و هيجان ... آستينهايت را بالا زدي ... من در دل گفتم يعني چه؟؟ ... تو بعدها گفتي: مي خواستم نشان دهم كه حالا حالاها هستم ... ترانه هاي پر معني خوانده مي شدند .. و من هنوز مي ترسيدم .. تو حرفهاي قشنگ مي زدي .. و من هنوز پر بودم از حيرت .. حيرت از خودم ... و اين كه آيا اين منم؟!! .. چشمهايت عاشق بود انگار .. و اين خيال من بود كه باطل مي رفت ....
تو خواستي كه ادامه دهيم .. و من انگار من نبودم كه مي خواستم ادامه دهيم.. و ادامه داديم ....
چقدر آن سال پاييز را دوست مي داشتم .. و زمستان را .. دو فصلي كه كمي در ذهنم دوست ناداشتني بودند .... گفته بودم كه آهسته آهسته عاشقت مي شوم ... و حال اين گرماي عشق تو بود كه سرماي هواي سرد را مغلوب مي كرد ... نمي خواستم عاشقت شوم ... اما شدم ... تو هيچ نمي گفتي از عشق .. و فقط مي گفتي دوستم داري .. و چه گرم مي خواستمت من ...
بهمن ماه بود .. و من عاشقانه تر از هر عاشقانه اي سرود آغازت را خواندم ... چه زيبا بود برايم روز شكفتن تو ، تنها گل ماندگار من ، .. بهار نيز قشنگ گذشت ... زمزمه هاي عشق تو كم كم به گوشم مي رسيد ... انگار تو هم داشتي عاشقم مي شدي .. و يا اينكه اين خيال باطل من بود كه بر عبث مي پاييد .. پيش تر از آن روزها نمي گفتي كه عاشق مني ... اما حالا گاه گاهي مي شنيدم كه مرا عشق خود مي خواندي ... و چه دلنشين بود صداي عشق از زبان تو ..
شنيده بودم وقتي عشق هست ذره ذره فنا مي شوي .. و من داشتم فنا مي شدم در آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاري بود .. حالا ديگر وقتي مي ديدمت سكوت قشنگ ترين و عاشقانه ترين كلام بود.. با خود مي گفتم چه بگويند اين كلمات قاصر.. كلماتي كه زيباترين آنها نمي تواستند تنها قطره اي از درياي عشقم را بيان كنند .. واين بود راز سكوت من وآغاز همزباني چشمهايمان ...
گونه هايم دوباره داغ مي شوند .. دوباره شرم دارم از گفتن اينكه دلم برايت تنگ شده ... با همين شرم و در همين دم مي گويم كه بي قرارانه دلم برايت تنگ شده ...
تابستان چه داغ بود باحضور گرم تو ... و در اين گرماي گرم ، خنكاي نسيم نوازش تو روحم را مي نوازيد ..
سبزها كم كم مي خواستند زرد و نارنجي شوند .. و اين بود نشانه آمدن پاييز .. با خود مي گفتم امسال پاييز را دوست تر مي دارم .. در كنار تو .. ماه مهر ماه من بود .. ماهي كه آغازم از آن بود .. هر دو آغاز .. تو خوب مي داني چه مي گويم .. تنها به تو گفتم كه روز ديدارمان .. آن اولين ديدار .. روز آغاز من است ... و در اولين سالگرد باز كنار هم بوديم .. انگار خدا خواسته بود كه كنار هم باشيم ... انگار هميشه در لحظه هاي با تو بودن خدا بيشتر مراقبم بود .. با خود مي گفتم انگار خدا مي خواهد با هم باشيم .. در آن روز برايت نوشتم "عشق من ،تو بهترين هديه اي هستي كه خداوند در تمام هستي ام به من عطا كرده است" ... و بي اختيار اشكهايم راهي ديار گونه هام شدند ... و با تمام وجود غم در اوج خوشحالي را درك كردم .. و آن روز روز ديدار بود ... و روز پيوند .. 14 شاخه گل رز ... مي دانم مي داني چه مي گويم ...چه قشنگ بود آن روز ... چه كودكانه شوق داشتم آن روز ...
روزها مي گذشتند ... ديري نپاييده بود ... فقط چند روز پس از سالگرد ... چشمانت را مي خواستم ... اما همراهيم نمي كردند ... و اين چشمهايت بودند كه به من گفتند تو ديگر از آن من نيستي .. آخر ديگر با من حرف نمي زدند ... و چه سخت لرزيدم آن دم ... و صدايي از درون با غمم هم اواز شد ... صدا ، صداي شكستن قلبي بود كه خالصانه عاشق شده بود .. صادقانه عشق ورزيده بود ... و چه سخت بود ويراني عاشقانه هاي من .. چه سخت بود حس نداشتن تو .. و چه سخت است نبودن تو ..
گفتي با من همدرد شدي... درد يعني عشق .. از درون مي گريستم... از درون مي شكستم ..وقتي به تو گفتم خوشحالم عشق من ... وقتي به تو گفتم خوشبخت باش عشق من ... اشكهايم جاري نمي شدند ... انگار خود مشغول اشك ريختن بودند ... دل اشكها هم برايم سوخته بود ... و من هنوز عاشق بودم ... عجيب بود كه هنوز عاشق بودم ... انگار عاشق تر بودم ..
همه چيز از يك اشتباه شروع شد ..
انگار همه چيز اشتباه بود ... و ناخداگاه اين جمله كه در روزهاي اغاز به تو گفتم را به خاطر مي آورم .. كاش هيچوقت همديگر را نديده بوديم ..........

+
نوشته شده در یکشنبه 26 آبان1387ساعت 17:15 توسط م.نفس
|

زمزمه های دلتنگی
بايد بنويسم چون ميگذرد غمي نيست
اما نمي دانم كه ميگذرد يا نه
اگر هم ميگذرد ..چقدر آهسته ميگذرد .. آهسته تر از راه رفتن يك لاك پشت
و عذابم مي دهد
پس غمي هست
چقدر زود گذشت لحظه هاي با تو بودن..
واينك بي تو
من و ثانيه هاي مرده و روزهاي غم بار
دلم براي همه آن روزهاي خوب تنگ شده
دلم براي همه آن خاطره هاي قشنگ تلخ و شيرين تنگ شده
مي خواهم بگويم دلم براي تو تنگ شده
انگار داشتم مقدمه چيني مي كردم...
پيش ترها بي مقدمه مي گفتم
و حالا چون نيستي... وقتي با تمام وجود به تو مي انديشم
و انگارمی كنم كه هستي .. كمي از تو شرم دارم ..
گونه هايم سرخ مي شود تا مي گويم دلم برايت تنگ شده بود...
و چه فاصله كوتاهي است بين حضور تو در رؤياي من و گاه رفتنت.....
و كلام آخرم ... دلم برايت تنگ شده عشق ماندگار من.....

+
نوشته شده در پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 19:47 توسط م.نفس
|

+
نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت 20:32 توسط م.نفس
|

۲۶مهر یه روز قشنگ بود....
+
نوشته شده در پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 20:48 توسط م.نفس
|

ترک دل
سالها پیش که کودک بودم
سر هر کوچه کسی بود که چینی ها را بند میز با عشق
و من آن روز به خود می گفتم :
آخر این هم شد کار!
ولی امروز که دیگر خبری از او نیست
نقش یک دل که به روی چیینی ست
ترکی دارد و من در به در..کوی به کوی
در پی بند زنی می گردم!!!

+
نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 18:44 توسط م.نفس
|

|